زندگی بر لبان من مهر خاموشی زد و اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس را بر حجم سفید کاغذ دارند...

 


افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
7 مهر 1387
بهانه



به زمین خوردنم

تنها بهانه ای بود

تا شاید

دوباره در چشمانم نگاه کنی

و دستت به دستانم بسپاری!



30 تیر 1387

 

اگر مثل ستاره ها در آسمان هم لانه کنی

آنجا که دست هیچ نردبانی حتی به نگاه تو نمی رسد

من حاضرم برای بودن در کنارت

پرواز را بیاموزم! نازنینم

 

پ.ن: ممنونم که اجازه دادی اینجا خانه کوچک تنهایی ام باقی بماند... از اینکه دوباره لبخند را به لبهای هدیه کردی ممنونم... در آستانه دومین سالگرد ازدواجمان بخاطر همه چیز ممنون... مهربانم!

 


21 اردیبهشت 1387
سه ساله

 

تولدت مبارک وبلاگ من!

 


12 اردیبهشت 1387
یک روز از زندگی

 

روزنوشت:

این دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی می ماند ، که اگر خبری ازت نباشد ، خبری ازت نمی گیرند ، بجز دوستان!!! سعی می کنم به کسانی فکر کنم که هنوز هم هستند:عطیه ، مریم ، آلبالو ، نیمرخ ، جیران ، هدیه ، شاسوسا و نشاط ... و فکر می کنم به آنها که رفتند.

ساعت 6.5 صبح : آلارم موبایل!باید کلاس بروم امروز، نظریه زبان را کاملا فراموش کرده ام، می روم سر کلاس استاد تا یادم بیاد.

ساعت 11 ظهر : کلاس تمام می شود ، خوشبختانه امروز عابر بانک ها جوابم نمی کنند، باید کمی خرید کنم.

ساعت 2 ظهر : دلم بدجوری می گیرد، یاد تنهایی در انبوه جمعیت می افتم ... و بعد فکر می کنم به اینکه نهار درست نکرده ام ،دو هفته است خانه را گردگیری نکرده ام، هال باید جارو شود، سرامیک ها دونه به دونه باید تمیز بشه ، شام چی کار کنم، یه فکری واسه میوه ها بکنم دارند می گندند و چقدر دلم می خواهد کیک درست کنم! ... 40 صفحه نظریه زبان استاد تدریس کرده و من نخوانده ام، الان 2 هفته است سراغ آمار نرفته ام ، محاسبات چی؟ تخصصی هم هیچی نخوانده ام .... وای هفته دیگه کنکور دارم . یاد آقای همسر می افتم که برای بودن با او هم وقت کم می آورم و اینکه الان 2ماه است که دلم می خواهد یک روز کامل در کنارش باشم.مسئول کارگزینی منو تو سالن می بینه ، خانم الف آماده باشید 10 روز دیگر باید برید مصاحبه. مصاحبه ! یاد 8 ماه پیش می افتم ، مجوز تدریس... موبایلم زنگ می خورد ، به صدای این هم حساس شده ام ، استاد میم است: خانم الف ......!  لهجه جنوبی اش را متوجه نمی شوم ، می گویم قطع و وصل می شود ، تا دوباره جملاتش را تکرار کند.  رئیس صدایم می کند، باز می رود روی اعصاب ... می شمارم امروز 5 بار صدایم کرده ، 40 تا پله هربار ...دفترچه یادداشتم را برمی دارم ، خرج و برجم را می نویسم، این پول واقعا چرک کف دست است و کار ، کار و کار ... این همکار جدید آماده است به من کمک کند یا کمکش کنم! یاد پارتی بازی می افتم.

ساعت 8.5 شب است ، تازه از سرکار آمده ام.تلفن را برمی دارم، صدای مادر را می شنوم، زبانم باز می شود.یاد دوران مجردی می افتمکه انگار همیشه همه چیز آماده بود. دلم برای چهره مهربان مادر تنگ می شود و برای دستها و آغوشش. از فاصله متنفرم!

مانتو ام را در می آورم و می گذارم روی مبل ، دستهایم را سریع می شویم و می روم سراغ اجاق گاز.ساعت 9.5است، چای آماده می کنم، آقای همسر الان هرجا باشد ، پیدایش می شود. ساعت 12.5 است و من تشنه یک لحظه خواب!

ساعت 7 صبح ، دلم خواب می خواهد ، هنوز خستگی دیروز را در پاهایم احساس می کنم.

ساعت 9 : سرکارم . حوصله کار کردن ندارم ، باید شنبه جبران کنم . رئیس باز صدایم می کند : فردا تهران نمی رید ؟ می گویم : نه ! نمی توانم ... خنده ام می گیرد ، به فاصله 1000 کیلومتری  تا تهران فکر می کنم و نمایشگاه کتاب و یاد چادری می افتم که باید در طول نمایشگاه زیر آفتاب داغ تهران تحمل کنم و رسمی حرف بزنم و رسمی راه بروم و نخندم !سراغ نیمرخ می روم، تولدش بوده و من خبر نداشتم و باز دیر شد... روز معلم است و صدای گرم پدر ... روزت مبارک !

 


5 فروردین 1387
کسوف

چشم به ماه می دوزم
و از یاد می برم که این زیبای طناز چگونه با
کسوفش خورشیدم را از من گرفت...

پ.ن:
سال نو مبارک ، فرندز!
بهارو از همه فصلها بیشتر دوست دارم ! بهم احساس خوبی میده...
ساعت تحویل خونه خودم بودم، کنار همسر گرامی. سال اول ...
تا حالا هیچ وقت به اندازه زمانی که توی مطب متخصص زنان میون اون همه خانم نشسته بودم ، احساس زن بودن نکرده بودم.
خوب اگه ما هم مثل کارمندای آموزش و پرورش 14 ام میومدیم سرکار چی می شد؟‌ !!
یکی منو دعوا کنه یک کم درس بخونم ، امسال واسه بار چهارمه که کنکور ارشد می دم!



30 بهمن 1386
پ.ن
س ک و ت

پ.ن: این دلخوشی های کوچک را از من نگیر، عزیزم!
پ.ن: وجود مرگ را در نزدیکی ام به شدت احساس می کنم ، گاهی هرم نفس هایش تنم را می لرزاند.
پ.ن: دیشب فکر می کردم اگر بمیرم بجز مادر چه کسی برای من دلتنگ می شود... بعد از مدتی که زیاد هم نیست فراموش می شوی... به همین سادگی!

1 بهمن 1386

 

مرا از گل محنت و درد آفریدند

در نخستین روز بهمن سرد آفریدند

 

از تار و پود عشق و شعر ولیکن

با اندوه هزاران مرد آفریدند!

 


<< >>