زندگی بر لبان من مهر خاموشی زد و اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس را بر حجم سفید کاغذ دارند...
آن حس غریبی که زمانی حتی در بودنش هم تردید داشتم٬
آنچنان نرم و آهسته در وجودم رخنه کرد
که به ناگاه فهمیدم
دیگر چاره ای ندارم!
...
..
من
عاشق شده بودم!
منوی اصلی
ش
ی
د
س
چ
پ
ج
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
موضوعات
آرشیو
دوستان
روزانه
عناوین آخرین یادداشت ها
[ بدون عنوان ]
چشمهایش
برای بودن َت ، خواهری !
آمار وبلاگ