من می نویسم

زندگی بر لبان من مهر خاموشی زد و اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس را بر حجم سفید کاغذ دارند...

من می نویسم

زندگی بر لبان من مهر خاموشی زد و اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس را بر حجم سفید کاغذ دارند...

رو به سقوط

 

 

رو به سرپایینی که حرکت می کنی

گامهایت ناخواسته شتاب می گیرند!

 

 

 

پ.ن۱: هفته پیش وبلاگم دو ساله شد!

 

 

.

..

...

به سکوت عادت کرده ام!

...

..

.

 

 

 

دوستت دارم٬

...

از همان دوست داشتن هایی که از عشق برتر است!

 

 

 

نه دستان تو را دارم و

 نه آغوش مادر!

امشب ٬این دل عجیب احساس تنهایی می کند...

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

 

 

        و این منم

        زنی تنها

        در آستانه فصلی سرد

         ...

 

پ.ن : هر سال شب یلدا تا نیمه شب بیدار می موندم این شعر فروغ را می خوندم٬

امسال فروغ را هم از یاد بردم٬ از این زندگی ای که فقط اسمش زندگیه٬ بدم میاد!

 

 

 

 

 

 

نفس زمان در حجم زندگی ام می دمد

پوسته تنهایی ام نازکتر می شود گاهی

دل خوشم به قلبی که ضربانش با احساسم هماهنگ شده!

همین...

 

عاشقم من...

 

 

آن حس غریبی که زمانی حتی در بودنش هم تردید داشتم٬

آنچنان نرم و آهسته در وجودم رخنه کرد

که به ناگاه فهمیدم

دیگر چاره ای ندارم!

...

..

من

عاشق شده بودم!