رو به سرپایینی که حرکت می کنی
گامهایت ناخواسته شتاب می گیرند!
پ.ن۱: هفته پیش وبلاگم دو ساله شد!
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
...
پ.ن : هر سال شب یلدا تا نیمه شب بیدار می موندم این شعر فروغ را می خوندم٬
امسال فروغ را هم از یاد بردم٬ از این زندگی ای که فقط اسمش زندگیه٬ بدم میاد!
نفس زمان در حجم زندگی ام می دمد
پوسته تنهایی ام نازکتر می شود گاهی
دل خوشم به قلبی که ضربانش با احساسم هماهنگ شده!
همین...
آن حس غریبی که زمانی حتی در بودنش هم تردید داشتم٬
آنچنان نرم و آهسته در وجودم رخنه کرد
که به ناگاه فهمیدم
دیگر چاره ای ندارم!
...
..
من
عاشق شده بودم!