من می نویسم

زندگی بر لبان من مهر خاموشی زد و اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس را بر حجم سفید کاغذ دارند...

من می نویسم

زندگی بر لبان من مهر خاموشی زد و اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس را بر حجم سفید کاغذ دارند...

خسته



 ....
و خستگی میان سلولهایم جا خشک کرده است!


  پ.ن: می دانم زمان پوست اندازی است. خ س ت ه ام!

سکوت




حرفی برای گفتن نیست٬
هرچه هست٬ سکوت است...

           و حجم این سکوتها٬
           بغض مرا سنگین تر میکند!

پرواز






احساسم را به کبوتران می سپارم٬
شاید که به رسم پرواز٬ آسمانی شود!

          

دلتنگ



دلم تنگ شده است!
دلم تنگ شده است!
     آنقدر تنگ که هیچ عشقی در آن جای نمی گیرد!





!Warning





برنامه زندگی آینده ام را که کامپایل میکنم٬ هر جا نام توست٬ "warning" میدهد!

نگاه



باز ریسمان نگاههایمان در هم گره خورد!

با آخرین گره نگاهمان
                               احساس مرا به دار آویختی....

برای من ای مهربان چراغ بیاور!



نگاهی به لیست مسنجرم میندازم
                  اینجا هم٬ همه چراغها خاموشند!