خودم را به خواب زده ام!
زیر گنبد کبود
یکی بود، یکی نبود
...
..
.
دومی وقتی رسید، اولی رفته بود
....
می دانم که یک روز
می روم آن بالاها
توی آسمان
نقطه میشوم نورانی
برایت چشمک می زنم
شاید که دلت را ببرم....
جایی نرفته ام
باز هم کنارت هستم
قایم شده ام
می خواهم دنبالم بگردی...
خودم را به آن راه زده ام
همان راهی که قاصدک ها گفته اند
سحرگاهان از آن عبور خواهی کرد.
سایه تاریک و سنگین نگاهی که پنهانی دنبالم می کند
آزارم می دهد
می ترسم ...
نگاه تو باشد!
نسیم، لای برگهای درخت آلبالو می پیچد
قاصدک زیر گوش لاله عباسی ها پچ پچ می کند
بوی عطر پیراهنت باغچه را دیوانه کرده
من برای استقبالت دم در ایستاده ام
نمی خواهی که بازگردی؟