من می نویسم

زندگی بر لبان من مهر خاموشی زد و اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس را بر حجم سفید کاغذ دارند...

من می نویسم

زندگی بر لبان من مهر خاموشی زد و اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس را بر حجم سفید کاغذ دارند...

چشمهایش

  

 

ناگفته هایت را پشت چشمهایت پنهان کرده ای 

بی خبر از اینکه 

چشمها آنها را فریاد می کنند... 


سکوتت رنگ ترانه دارد

تار که می نوازی

ناگفته هایت می رقصند


سکوتم لبریز است

و قلم ناتوان

از نوشتنش سرشکسته ...




برای بودن َت ، خواهری !

 

در میان درد های منقطعی که مادر می کشـیـد، 

در هجوم شادی ِ آمدنت، 

در ممتد قدم هایی که بر داشتی - آرام آرام - از بطن مادر تا بطن زندگی ، 

درهمه این ها،  

 آمدنت جاری بود.  

دست های پدر دنیا شد و پاهای کوچکت ، پا به دنیا گذاشتنـــد. 

 

تو ، 

شناور بودی در زندگی .. 

در خوبی ، 

در نبض لحظه هایی که تند می زد..    

 

                           تولدت مبارک !      

 

و شناور مانــدی، 

در صبوری هایت ، 

خنده هایت ، 

خوبی هایت ... 

بی خیال ِ سختی هایی که می آینــد و می روند ! 

 

حالا قد کشیده ای، 

بلندتر از درخت آلـــبالوی حیاط خانه مادر بزرگ ، 

و هی بلندتر، 

و هی بلندتر ، 

و مدام و پیوسته روحت قد کشید ..  

بذر محبت کاشتی و دوستی درو کردی ! 

 

من چه دارم برای گفتن از گذران ِ این سالهای خوب بودنت ؟ 

من چه دارم برای دستهای مهربانی که فاصله های میان دو شهرمان را وجب می کنند ؟ 

من چه دارم برای هر سال تولدی که باز هم نمیشود کنارت باشم و باز ،  

این توئی ؛ 

که جاری می مانی در همه خواهرانگی هایت برایم . 

 

برای خواهرانگی هایی که با زنانگی غنی شده انــد. 

برای گونه های گلگون ِ تو ، 

برای چشمهای پر خنده ات، 

برای دستهایــت ، 

برای همه خوبی هایی که قاب می شوند از تو در دلم ، 

و می ماننــد و می مانند و می ماننـــد ، ممنونم . 

 

برای  خودی که صرف ِ خواهری های نکرده من می کنی ، 

برای همه خوشی هایی که در من می ریزی مکرر ، 

برای همه فاصله هایی که پر می کنی برایم ... 

 

برای همه این ها، 

و خیلی ناگفته های دیگر ، 

 فاصله ها را پس می زنم و بعد ؛ 

 

سرانگشتانت را مهمان ِ بوسه هایم می کنم.  

 

دختر  ِ روزهای برفی ، 

دختر سرماهای تیز ، 

دختر گرمی بخش شب های زمستان ... 

 

عادله خوبم ، 

خواهری ِ من ... 

 

تولـــدت تا همیشه هستی مبــارک ! خوب ِ من ...  

 

خواهری ِ تو :  

عطیــــه ...

 

  

خانه داری

 

 

دستمالی برمی دارم  

و اشکهای زنی که در آینه می گرید را پاک می کنم 

می دانم به دلداری نیاز دارد!

عادت یا دوست داشتن؟




خانه ای روی ابرها برایم ساخته بود و

احساسی که به اسارت عادت گرفتار بود

نسیمی وزید و ...

به دست بادش داد



خانه ای روی زمین برایم ساخته ای

و عشقی که آوازه اش از ابرها هم بالاتر رفته است!


بهانه



به زمین خوردنم

تنها بهانه ای بود

تا شاید

دوباره در چشمانم نگاه کنی

و دستت به دستانم بسپاری!


 

اگر مثل ستاره ها در آسمان هم لانه کنی

آنجا که دست هیچ نردبانی حتی به نگاه تو نمی رسد

من حاضرم برای بودن در کنارت

پرواز را بیاموزم! نازنینم

 

پ.ن: ممنونم که اجازه دادی اینجا خانه کوچک تنهایی ام باقی بماند... از اینکه دوباره لبخند را به لبهای هدیه کردی ممنونم... در آستانه دومین سالگرد ازدواجمان بخاطر همه چیز ممنون... مهربانم!