-
[ بدون عنوان ]
7 شهریور 1384 16:45
یک دو راهی٬ دستانی سرد٬ کوله باری مملو از تنهایی٬ و کفشهایی که دیگر توانی برای رفتن ندارند! من گم شده ام...
-
خسته
28 مرداد 1384 00:42
.... و خستگی میان سلولهایم جا خشک کرده است! پ.ن: می دانم زمان پوست اندازی است. خ س ت ه ام!
-
سکوت
15 مرداد 1384 23:29
حرفی برای گفتن نیست٬ هرچه هست٬ سکوت است... و حجم این سکوتها٬ بغض مرا سنگین تر میکند!
-
پرواز
31 تیر 1384 02:20
احساسم را به کبوتران می سپارم٬ شاید که به رسم پرواز٬ آسمانی شود!
-
دلتنگ
17 تیر 1384 03:11
دلم تنگ شده است! دلم تنگ شده است! آنقدر تنگ که هیچ عشقی در آن جای نمی گیرد!
-
!Warning
9 تیر 1384 00:33
برنامه زندگی آینده ام را که کامپایل میکنم٬ هر جا نام توست٬ "warning" میدهد!
-
نگاه
1 تیر 1384 16:39
باز ریسمان نگاههایمان در هم گره خورد! با آخرین گره نگاهمان احساس مرا به دار آویختی....
-
برای من ای مهربان چراغ بیاور!
30 خرداد 1384 23:47
نگاهی به لیست مسنجرم میندازم اینجا هم٬ همه چراغها خاموشند!
-
شعر
29 خرداد 1384 11:45
تو اندوه مرا در خود گنجاندی٬ ای شعر! غم ودرد را به دل فهمانی٬ ای شعر! چو لب من عاجز چشمان او گشت تو هم در وصف جانان واماندی٬ ای شعر! عادله (بهار)
-
زندگی
18 خرداد 1384 09:32
من امشب باز دلم تنگ است شعرهایم سرد و بی رنگ است ای زندگی! فغان از تو که هر سازی نواختی بدآهنگ است عادله (بهار)
-
[ بدون عنوان ]
13 خرداد 1384 13:47
دمی مهمان ما گشتند و رفتند جامه هجرت بپوشیدند و رفتند شبی با آواز سبز یک عشق رخ سرد ما ببوسیدند و رفتند عادله ( بهار )
-
سکوت را بشکن!
8 خرداد 1384 09:10
امشب دیگر سکوت را بشکن٬ نازنینم! ببین این منم٬ این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام! جای تو خالی است... ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام٬ از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام٬ برگرد بهار من! بگو چه میخواهی٬ چشم آبی می خواهی٬ باشد سراپا دریا می شوم! گیسوی مشکی می خواهی٬ آسمان شب می شوم! ... راستی آسمان را ببین لباس...
-
با باران می آیی!
31 اردیبهشت 1384 23:48
گفتی٬ بهار که بیاید برمیگردی٬ گفتی٬ اولین باران بهاری که ببارد٬ برمیگردی گفتی که می آیی٬ با بهار می آیی... نمیدانی که بهار چگونه بهار را انتظار کشید نمیدانی که بهار طلوع خورشید را میشمرد نمیدانی که بهار٬ آرزو میکرد روزهایش شب شود٬ نمیدانی که بهار٬ برایت هفت سین عشق چیده بود٬ نمیدانی که... آخر فکر میکرد که روز اول بهار...
-
مهتاب پیراهن تو
24 اردیبهشت 1384 09:12
نهایت وجود مرا دریاب! به یاد آر آن روزی که اشکهایم را بدرقه راهت قرار دادم٬ و تو راهی سرزمین لاله ها شدی و من واشکهایم و دستهایم برای دیدارت آمدیم تو مسافر شبهای غبار گرفته من بودی چمدانت پر از عاطفه یاس بود با من حرف بزن٬ ای یگانه ترین قبله آرزوهایم! روزهای من بدون طلوع چشمانت سپری می شدند و اما قلبم... بهاران قلبم...
-
یادداشت اول
21 اردیبهشت 1384 23:18
به نام آنکه بی همتاست! به نام آنکه در اوج تنهاییهایم تنهایم نگذاشت٬ به نام آنکه بارها دست رحمتش را بر شانه هایم حس کردم و مرا به لطفش امیدوار ساخت! به نام خدا این وبلاگ را با تمام کوچکی و سادگیش تقدیم می کنم به آنکه عشق و محبتش در لفظ نمی گنجد٬ تقدیم به آنکه دامان لطفش همیشه پذیرای احساسم بود٬ تقدیم به اسوه عشق و...